عکس های زیبا






زندگی شهد گل است زنبور زمان می مکدش آنچه می ماند عسل خاطرهاست






پسری یه دختری رو که توی یه سی دی فروشی کار می کرد، خیلی دوست داشت. اما به دخترک در مورد
عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه می رفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با
او. ادامه داستان را در ادامه مطلب بخوانید.
نکته : با خواندن اولین تست و انتخاب گزینه مناسب به
سوالی که هر گزینه مشخص کرده بروید و به آن سوال جواب دهید.
مثلا : اگر گزینه پ سوال ۱را انتخاب کردید
دیگر لزومی ندارد سوال ۲ و ۳ را پاسخ دهید
فقط کافی است به سوال ۴ مراجعه کنید …
۱)بیش از همه دوست دارید به کجا سفر کنید:
الف) پکن: رجوع شود به سوال ۲
ب) توکیو : رجوع به سوال ۳
پ) پاریس : رجوع به سوال ۴
۲) آیا تا به حال با دیدن فیلم ترحم انگیزی به گریه افتاده اید؟!
الف) بله : رجوع به سوال ۴
ب) خیر : رجوع به سوال ۳
۳)اگر با نامزدتان قرار داشته باشید و او یک ساعت بعد هم سر قرار نیاید چه کار می کنید؟!
الف) نیم ساعت دیگر صبر می کنید : رجوع به سوال ۴
ب) فوری از محل قرار می روید : رجوع به سوال ۵
پ) آنقدر صبر می کنید تا بیاید : رجوع به سوال ۶
۴) آیا دوست دارید به تنهایی به سینما بروید؟
الف) بله : رجوع به سوال ۵
ب) خیر : رجوع به سوال ۶
۵) اگر در ابتدای آشنایی با نامزدتان او بخواهد دست شما را بگیرد چه واکنشی نشان می دهید؟
الف) از این کار امتناع می کنم : رجوع به سوال ۶
ب) برای مدت کوتاهی دستش را می گیرم: رجوع به سوال ۷
پ) پیشنهادش را قبول می کنم و دستش را می گیرم: رجوع به سوال ۸
۶)آیا شما فرد شوخ طبعی هستید؟
الف) بله : رجوع به سوال ۷
ب) خیر : رجوع به سوال ۸
۷)به نظرتان مدیر توانایی هستید؟
الف) بله : رجوع به سوال ۹
ب) خیر : رجوع به سوال ۱۰
۸) اگر امکان داشت دوباره به دنیا بیایید دوست داشتید چه جنسیتی داشته باشید؟
الف) مرد : رجوع به سوال ۹
ب) زن : رجوع به سوال ۱۰
پ) اهمیتی ندارد : شخصیت نوع ۴
۹)آیا در آن واحد بیش از یک دوست صمیمی دارید؟
الف) بله : شخصیت نوع ۲
ب) خیر : شخصیت نوع ۱
۱۰) آیا به نظرخودتان فرد باهوشی هستید؟
الف) بله : شخصیت نوع ۲
ب) خیر : شخصیت نوع ۳
پاسخ تست:
شخصیت نوع یک؛
به شما تبریک می گوییم:شما برای همسرتان فرد بسیار جذابی هستید.حتی از
منظر او شما زیبایی چشم گیری دارید. نه تنها ترکیب ظاهری زیبایی
دارید.بلکه شخصیت شوخ طبع و لطیفی دارید.شما فرد فرهیخته ای هستید و می
دانید که با همسرتان چگونه کنار بیایید و وقت تان را در اختیارش
بگذارید.به این ترتیب است که شما فرد دلخواه او به شمار می روید.
شخصیت نوع دو؛
کاملا” خوب:شما به راحتی همسرتان را جذب می کنید اما خودتان را به این
راحتی در دام عشق گرفتار نمی کنید.شوخ طبعی تان او را وادار میکند تا با
شما کنار بیاید. او از بودن در کنار شما احساس شادمانی بسیاری دارد.
شخصیت نوع سه؛
بد نیست: شما نمی توانید به خوبی نامزدتان را به خود جذب کنید. اما
خصوصیات جالب توجهی دارید که او بتواند با تکیه بر انها با شما کنار
بیاید.سعی منید برای مشاهده امور مختلف دیدگاه یگانه ای داشته باشید.شما
در چشم دوستانتان فردی کاملا صمیمی هستید.
شخصیت نوع چهار؛
مواظب باشید:شما نمی توانید نامزدتان را به خود جذب کنید چرا که دانش و
ارزشهای غریزی انسانی والایی برخوردار نیستید.گاهی مواقع از خودتان بی
تفاوتی هایی نشان می دهید به همین دلیل است که مورد پسند همسرتان نیستید
۲+۲
۴+۴
۸+۸
۱۶+۱۶
خیلی سریع عددی بین ۱۲ تا ۵ انتخاب کنید. انتخاب کردید؟
حالا بروید پایین
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
این آزمایش توسط یکی از محققان برجسته در زمینه مطالعات ذهنی در امریکا،پرفسور “مک کین” انجام شده.
در این آزمایش با طرح ۴ سوال اول ذهن شما شرطی شده و در هنگام انتخاب عددی بین ۱۲ تا ۵ ابتدا ذهن این دو عدد را جمع می کند یعنی ۱۷ ولی ۱۷ بین دو عدد ۱۲ تا ۵ نیست. ذهن اتوماتیک به عدد ۷ می رسد که از ۵ هم بزرگتر است.
این آزمایش انقلاب بزرگی در آزمایشات رفتاری ذهن نسبت به آموخته های ما از دوران کودکی و اجتماع و آنچیزی که شبانه روز از طریق رسانه ها به ما میرسد ایجاد کرده است.
طبق نتیجه تحقیقات مردم وقتی ذهنشان شرطی شد از انتخاب یا تفکر در جهت دیگر می ترسند و در دراز مدت استقلال فکری هر کس مسائل پیرامونش می شود نه تفکرات واقعی خودش.
امیدواریم تعطیلات به همتون خوش گذشته باشه توی این پست فقط
نظربدیدکه تعطیلات کجارفتین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
این گل زیبا تقدیم به شما دوست های بامرام وباصفاکه خیلی خوبید
















سلام گلای من عیدتون پیشاپیش مبارک باشه....دوست دارم ازتون بخوام وشماهم بهم بگین که
توسال جدیددوست دارین وبمون چه تغییراتی بکنه ...
اگر عالی هم هست بگید خجالت مجالت رو بذارین کنار.....دوستتون دارم.
من نوشتم :سعیده ی مهربون









پسر کوچکی روزی هنگام راه رفتن در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد.او از پیدا کردن این پول آن هم بدون هیچ زحمتی بسیار خوشحال شد.این تجربه باعث شد که او بقیه روزها هم با چشمان باز سرش را به سمت پایین بگیرد و در جستجوی سکه های بیشتر باشد.او در مدت زندگیش 296سکه 1 سنتی 48 سکه 5 سنتی 19سکه 10سنتی 16 سکه 25سنتی 2 سکه نیم دلاری و یکسکناس مچاله شده ی یک دلاری پیدا کرد.یعنی مجموعا 13 دلار و 26 سنت .در برابر بدست آوردن این 13 دلار و 26 سنت او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید درخشش 157 رنگین کمان و منظره درختان افرا در فصل پاییز از دست داد.او هیچگاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز اسمان ها در حالی که از شکلی به شکل دیگر در می آمدند ندید.پرندگان در حال پرواز و درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر هرگز جزئی از خا طرات او نشد.
بابا از ديدگاه ما برگزيده از كتاب (سوپ جوجه براي روح):
4 سالگي :باباي من مي تونه هر كاري رو انجام بده.
۵سالگي: باباي من خيلي چيزا مي دونه.
6 سالگي: باباي من زرنگتر از باباي توست.
8 سالگي: باباي من همه چيز رو هم نمي دونه.
10 سالگي: قديما اون وقتا كه بابابم همسن من بود مطمئنا همه چيز با حالا فرق داشت.
12 سالگي: اوه بله طبيعتا بابا همه چيز رو در مورد اون نمي دونه.بابا به قدري پير شده كه بچگي های خودشم فراموش كرده.
14سالگي: به حرفهاي بابام توجه نكن.او ديگه از مد افتاده!
21 سالگي: بابام؟خدا مرگم بده او ديگه كاملا از رده خارجه.
25سالگي: بابا يه چيزايي در مورد اون مي دونه البته خوب بايد هم بدونه چون يه پيراهن هم كه باشه بيشتر از ماپاره كرده.
30 سالگي: شايد بهتر باشه از بابا بپرسيم كه نظرش در اين مورد چيه.از هرچه بگذريم او تجارب زيادي در زندگي كسب كرده.
35 سالگي: من دست به هيچ كاري نمي زنم مگر اينكه اول با بابام مشورت كنم.
40 سالگي: موندم كه باباي خدا بيامرزم چه جوري كارا رو راست و ريس مي كرد.او خيلي عاقل بود دنيايي تجربه ذاشت.
50سالگي: حاضرم همه چيزمو بدم و در عوض بتونم چند لحظه اي در اين مورد با باباي خدا بيامرزم مشورت كنم.حيف كه قدر اون همه هوش و ذكاوتش را ندونستم.خيلي چيزا بود كه مي تونستم ازش ياد بگيرم.
قدر باباها رو بدونید کمتر پیدامیشه کسی که بااون همه فشار اقتصادی
بفرستتت کلاس خصوصی...بااون همه خستگی فقط واسه اینکه دل بچش
رو شاد کنه بخنده ...هرجوری که شده بهترین لباس رو تهیه کنه تا یه
موقع ..........ماکه این مشکلات رو نداریم ولی اینو واسه اون کسایی گفتم
نعمت وگنج به این بزر گی رو توخونه دارن وبازهم شکایت وگلایه دارن که
خدا چرایه پولی به ما نمی دی بااینکه یه چیزی رو تو خونه دارن که ازتموم
پولهاوگنجای جهان باارزشتره البته من میدونم که شماها بچه های باحال
وقدر دونی هستین .....دوستتون دارم تا یه آپ دیگه بااااااااای
نویسنده :سعیده ی مهربون
<<<<سعیده خانوم مهربون و گل و ....دیگه خودتون میدونین که چه خوبم نیازی به گفتن نیست>>>
.
.
مناجات غضنفر : خدایا گناهانم را نادیده بگیر همانگونه که دعاهایم را نشنیده می گیری
.
.
غضنفر میره تو
داروخانه و می پرسه شما ” اسید استیل سالیسیلیک ” دارید؟
فروشنده میگه: منظورتوت
آسپرینه؟
جواب میده : آره خودشه ؛ اسمش همش یادم میره .
.
.
تابلوی مغازه غضنفر: مکانیکی برادران مرادی به غیر از یحیی!!!!!
.
.
حیف نون به
غضنفر میگه : بیا پنیر و انگور بخوریم .
غضنفر میگه : من اسهال دارم .
حیف
نون میگه : ای بابا ، اونو بعد میخوریم ! .
.
.
از غضنفر می پرسن مهمترین نکته فیلم ستایش چیه؟میگه راننده کامیون بشی اول بدبختیه!
.
.
به غضنفر
میگن تو طرفدار کدوم تیم فوتبال هستی؟
میگه قربون جدش برم آسد
میلان!!
.
.
غضنفر میره بالای پل عابر پیاده داد می زنه حالا من خر،من نفهم، آخه شما اینجا رودخانه می بینید که اومدین روش پل زدین
.
.
غضنفر میره
تو صف نون وایی، شاطره میگه: نون تا اینجا بیشتر نمیرسه، بقیه برن.
غضنفر میگه:
ببخشید میشه جمعتر وایسین نون به ما هم برسه
.
.
به غضنفرمیگن با آدم و تهران یه جمله بساز میگه: آدما ممکنه تهرانى باشن ولى تهرانى ها ممکن نیست آدم باشن!!!
حالا کجاشودیدین
مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید
شوهر خوب مگرگیر کسی می آید
![]()
تبریک عیدتوسط غضنفر:سالی پرازتوام وسرشارازآکنده برایتان مملوازلبریزیم
![]()
پیامک قلمراد به همسرش:توخوشگلی مثل پری/اما کثافت وخری/
اگرچه توخیلی خری/همیشه درقلب منی/دوستت دارم کثافت/
خاک توسرقیافت/
![]()
غضنفرتوجبهه محاصره میشه تفنگ رومیندازه زمین میگه من دیگه
بازی نمیکنم.
![]()
قلمراد به همسرش:اگه موبایلت زنگ نزد بدون منم چون شارژندارم.
![]()
دیکتاتورکیست؟بچه ای است دوساله که همه مجبورن به خاطرش کارتون نگاه کنن
![]()
به قلمرادمیگن؟من توام تومنی حالا توکدومی؟میگه خاک توسرتون گمم کردین
![]()
ازسخنان قصارحیف نون:هرچی کمتربهش بیشترفکرکنی
بیشتردردش کمترمیشه.
![]()
![]()
رسدآدمی به جاییکه به جزغذانبیند
رمضان شناختم من به خداقسم خدارا
![]()
چهارجمله حوانمی تونست به آدم بگه
۱- آدمت میکنم.
۲-ازشوهرمردم یادبگیر.
۳-من قبل ازتوصدتاخواستگارداشتم.
۴-میرم خونه مامانم.
![]()
وآخری :یه گلابیه گن میپوشه میگه من موزم.
![]()
بای بای تابعد
اولین روزبارانی را به خاطر داری؟ غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم و به شالاپ شلوپهای
گل آلود عشق ورزیدیم. دومین روز بارانی چطور؟ پیشبینیاش را کرده بودی چتر آورده بودی من غافلگیر
شدم سعی میکردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملاً خیس بود سومین روز چطور؟ گفتی
سرت درد میکند حوصله نداشتی سرما بخوری چتر را کاملاً بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من
کاملا خیس شد و چند روز پیش را چطور؟ به خاطر داری؟ که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای
اینکه پینهای چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر برویم فردا دیگر برای قدم زدن نمیآیم. تنها
برو! دکتر علی شریعتی
خنده های خوشگلتون توزندگی تبدیل به گریه نشه........![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تو مزرعه بودیم گوساله داشت شیر میخورد از مامانش دوستم گفت داره شیر میخوره؟ پ ن پ داره مامانش و باد میکنه مثل بادکنک بفرسته هوا
=========================
داشتم با لپ تاپم کار میکردم بابام اومد گفت کار داری با دستگاه؟ گفتم پ ن پ لپ تاپم داشت گریه میکرد گزاشتمش رو پام آرو بخوابه. گفتم حالا کار داری باهاش؟ گفت پ ن پ خواستم بگم صدای گریش اذیتم میکنه فکر کنم گرسنشه یه چیزی بده آروم بشه!!!
=========================
داشتم غذا میخوردم با خواهرم مگس اومد رو غذا گفت بزنم بره؟ پ ن پ براش خورشت بکش زشته مهمون حبیب خداست!!
=========================
رفتم داروخونه میگم آقا یه باد بدید میگه باند زخم؟ پ ن پ باند هواپیما بده 2 تا کوچه اونورتر یه هواپیما داره سقوط میکنه!!
=========================
تو اوتوبوس بودیم ساعت 3 صبح دوستم یه عطسه کرد کل اوتوبوس بر گست مارو نیگا گرد یه پیرمرده داد زد اای باباااااااااا دوستم گفت با من بود؟ پ ن پ ساعت 3 صبح دلش واسه باباش تنگ شده شما راحت باش بزن عطسه بعدیو
حالااینجاروباشیدآقاپسرها..............
![]()
![]()
![]()
توجه توجه پست باعنوان ناراحت کننده اما پند آموز را حتما بخوانید جالب شده البته باید ببینیم نظر شما چیه![]()
![]()
انيشتين براي رفتن به سخنراني ها و تدريس در دانشگاه از راننده مورد
اطمينان خود كمك مي گرفت. راننده وي نه تنها ماشين او را هدايت مي كرد بلكه
هميشه در طول سخنراني ها در ميان شنوندگان حضور داشت بطوريكه به مباحث
انيشتين تسلط پيدا كرده بود! يك روز انيشتين در حالي كه در راه دانشگاه بود
با صداي بلند گفت كه خيلي احساس خستگي مي كند؟
راننده اش پيشنهاد
داد كه آنها جايشان را عوض كنند و او جاي انيشتين سخنراني كند چرا كه
انيشتين تنها در يك دانشگاه استاد بود و در دانشگاهي كه سخنراني داشت كسي
او را نمي شناخت و طبعا نمي توانستند او را از راننده اصلي تشخيص دهند.
انيشتين قبول كرد، اما در مورد اينكه اگر پس از سخنراني سوالات سختي از وي
بپرسند او چه مي كند، كمي ترديد داشت.
به هر حال سخنراني راننده به نحوي عالي انجام شد ولي تصور انيشتين درست از آب درامد.
دانشجويان
در پايان سخنراني شروع به مطرح كردن سوالات خود كردند. در اين حين راننده
باهوش گفت: سوالات به قدري ساده هستند كه حتي راننده من نيز مي تواند به
آنها پاسخ دهد. سپس انيشتين از ميان حضار برخواست و به راحتي به سوالات
پاسخ داد به حدي كه باعث شگفتي حضار شد!
این عکس هم تقدیم به خوانندگان وبینندگان وبلاگ<مدیریت وبلاگ:هانیه وسعیده>
ساعت 3 شب بود كه صدای تلفن، پسری را
از خواب بيدارکرد.
پشت خط مادرش بودپسر با پرخاش وعصبانيت
گفت:چرااين وقت شب مرا ازخواب بيدار كردی.
مادر گفت: 25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از
خواب بيداركردی فقط خواستم بگويم: تولدت مبارك.
پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش
نبرد .
صبح سراغ مادرش رفت .
وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع
نيمه سوخته يافت....
ولی مادر ديگر در اين دنيا نبود ....................
-----------------------------
یه دختر کوری تو این دنیای نامرد زندگی می کرد . این دختره یه نامزدداشت که عاشقه اون بود .
دختره همیشه می گفت اگه من چشمامو داشتم و بینا بودم همیشه با تو می موندم ...
یه روز یکی پیدا شد که به اون دختره چشماشو بده ... وقتی که دختره بینا شد دید که نامزدش کوره ...
بهش گفت من دیگه تو رو نمی خوام برو !!!
پسره با نارحتی رفت و یه لبخند تلخ بهش زد و گفت : پس مراقب چشمای من باش ...
فرستنده:آقا حامد
--------------------------------------------------------------------------
فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید:
- غمگینی؟
- نه.
- مطمئنی؟
- نه.
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن.
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه.
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.![]()
- راست می گی؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت…![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
------------------------------------------
سارا با قیافه ای در هم کنار مادرش روی نیمکت پارک نشسته بود و با حسرت به دختری که روی نیمکت روبرویی نگاه می کرد. صورت بزک کرده دختر به نظرش زیبا آمد. با خود گفت :چه می شد که من جای این دختر بودم یا حداقل ذره ای از زیبایی و قیافه او را داشتم؟
دختر زیر چشمی نگاهی به سارا انداخت. او حاضر بود تمام زندگیش را بدهد تا بتواند دوباره یک لحظه مثل سارا در کنار مادرش بشیند و مثل حالا از فرار پشیمان نباشد!!!
یه استراحتی کنین بعدش هم ادامه رو بخونین![]()
پسرک هیچ خوب واکس نمی زد. مرد کیفش را در دستش جا به جا کرد و جلو رفت. پسرک گفت : آقا می خواهی کفشهایت را واکس بزنم؟ مرد لبخندی زد و گفت : نه ولی می خواهم یادت بدهم. روی صندلی پسرک نشست و با دقت و سرعت یک جفت کفش را واکس زد. پسرک محو مهارت او شده بود. کارش که تمام شد, از کنار بساط پسرک بلند شد و رفت. خوب در خاطرش بود سالها قبل از مهندسی او هم با واکس زدن خرج خانه را در می آورد.


















